خاتمی جان!
کرختی هویتی؟
یا هیجانات متناقض این مردم؟
ایراد از ماست؟
یا از تو؟!
و
دیگر هیچ!
به قول یکی از دوستان عزیز مدتی بود دچار چگونگی شده بودم! از ترس خودسانسوری های پی در پی ناگزیر تصمیم به بایکوت کردن وبلاگ کرده بودم, ولی با اتفاقات چند روز اخیر نمیدانم چه شد که الان و این وقت شب دوباره دست به قلم شده ام.
این خاتمی هم داستانی است برای خود. چه نقدها و فحش ها و انتقادات زیادی که در رسانه ها به او نرفت! ولی به نظرم جالبترین و هوشمندانه ترین نقد را مانند غالب اوقات ابراهیم نبوی در سایت روز آنلاین نوشته. گذشته از این که رای دادن پدر اصلاحات پدر همه را درآورد ولی آیا واقعا ما تا چه اندازه با انصاف قضاوت کرده ایم؟ ما چگونه مردمی هستیم و تا چه اندازه میشود روی ما حساب کرد؟ به نسبت میزان اظهار نظرهایمان ما تا چه اندازه از درک و فهم و شعور و سواد سیاسی برخوردار هستیم؟ و مهمتر از آن تا چه اندازه بر رای خود استوار میمانیم؟ چطور میشود فائزه هاشمی در انتخابات دوره پنجم(شاید هم ششم) مجلس شورای اسلامی با رای میلیونی مردم نفر دوم تهران میشود و در دوره بعد حتی جزو 30 نفر اول نمیشود؟! درست است این امر کاملا عادی است و اصلا عجیب به نظر نمیرسد! چون ما مردم ایران هستیم و از ما هرکاری برمی آید. به نظرم چیزی شبیه به نوعی عدم ثبات شخصیت یا هیجانی احمقانه در ما هست که من اسمش را گذاتشته ام کرختی هویتی. در تمامی جوامع, قشر پائین دست جامعه و افراد بیکار در اعتراض به وضع موجود از اولین تحریم کنندگان انتخابات ها هستند. در حالیکه من ملتی را میشناسم که به امید واهی اشتغال و نیاز به درج مهر انتخابات سال هاست که علی رغم میل درونی در انتخابات حضور فعال داشته و جالب اینکه با افزایش بیکاری در جامعه میزان مشارکت هم بیشتر میشود! واقعا ما چگونه مردمی هستیم؟ افرادی در مقابل ظلم جان خود را میدهدند, خود را آتش میزنند, سالها زندانی و شکنجه میشوند و ما با علم به وجود ظلمی که برخودمان, رهبرانمان و دیگر هم نوعانمان میرود رای به ادامه روند میدهیم و خود را سهیم میکنیم.
همیشه به خاتمی ایراد میگرفتم که با وجود این رای بی سابقه و این همه محبوبیت در دوم خرداد چرا به سرش نزد انقلابی چیزی بکند و همه چیز را درست بکند؟ مدتها طول کشید تا جواب را یافتم و حتی اگر این جواب درست هم نباشد به نظرم توجیه مناسبی بوده برای ذهن تنبل من! برای هیچ کس پوشیده نیست که این خاتمی با آن زبان سحرآمیزش این قدرت را داشت که این ملت کرخت و هر دم یک ساز رو با خود همراه کند ولی اگر چنین اتفاقی میافتاد و کاری که خمینی و شریعتی کرده بود را میکرد ما بعد از تجربه گرفتاری در استبداد دینی متحجر کنونی می بایست مدت زمانی هم گرفتار تنش ها و خرافه پرستی ها و آزار و اذیت های روشن فکران مذهبی میشدیم و با توجه به نرمش نسبی این گروه نسبت به متحجرین مسلما شاید صدها سال طول میکشید تا اوضاع بهتر شود و شاهد جامعه ای سکولار و لیبرال باشیم. مسلما حضور استبداد دینی کاتالیزور مناسبی است و در کنار آن افزایش سطح سواد و میزان مطالعه مردم و از طرف دیگر رسانه های خارجی و اینترنت میتواند به مرور روشن فکری مذهبی را در داخل استبداد دینی حل کرده و گذار به دموکراسی سکولار زودتر حاصل گردد. و اگر نخواهیم از بحث خارج شویم به نظرم خاتمی زمانی که میدانسته رای خواهد داد مسلما آبروی خود را به دهن گرفته و گفته که انتخابات را تحریم خواهیم کرد نه زمانیکه رای داد چون قبلا دم از تحریم زده بود! من هم اگر جای خاتمی بودم هیچ وقت به امید این ملت دم دمی مزاج بیسواد و خودخواه در این جامعه متحجر برای خودم دردسر درست نمیکردم و به امید روزهای بهتر با وجود این روند روشنگری که تقریبا سریع به جلو میتازد میرفتم رای میدادم. بدون تردید همین اپوزسیون بی هدف و بدون رهبر داخلی که بسیار ارزشمندتر از تمامی قیامهای بهار عربی است حاصل هشت سال آزادی نسبی مطبوعات در دوره اصلاحات خاتمی است. گرچه اگر سرانه مطالعه در کشور تا این حد پائین نبود قریب به یقین رفتارهای اپوزسیون منسجم تر و بیداری و آزادی خواهی در بین مردم بیشتر می بود ولی دریغا! با این حال بنده معتقدم که اکثریت مردم کشور ما آماده پذیرش دموکراسی نیستند و اگر هم قرار باشد دولتی دموکرات تشکیل شود مسلما مصداق بارز بسیاری از اندیشمندان خواهد شد که دموکراسی را استبداد اکثریت بر اقلیت تعریف میکنند و من کاملا به آن معتقدم.
چهار بامداد سه شنبه 16 اسفند 1390
فال کلاغ
اشاره:
برای خواندن داستان کوتاه فال کلاغ میتوانید روی ادامه همین مطلب کلیک کنید. ولی قبل از آن توضیحی شاید بجا لازم است بدهم و آن اینکه تمامی ویرایش های قبلی این داستان که در بعضی سایت ها و یا نشریات چاپ شده از درجه اعتبار ساقط است و ویرایش نهایی آن برای اولین بار و در ادامه همین مطلب قابل دسترس میباشد. نکتهی دیگر اینکه طرح اولیه داستان و ویرایش اول آن در بهمن 84 نوشته شده و پس از آن یکبار در بهار 85 و تحت تاثیر شاهکار ادبیات داستانی ایران چاه بابل نوشته رضا قاسمی و ترانه های خواننده عزیز حامی و بار دیگر در بهار 87 و بالاخره زمستان 89 ویرایش شده. این حساسیتها اجتناب ناپذیر بوده، ولی برای رهایی از شر این ویرایشهای وسواسی و احمقانه تصمیم گرفتم نوشته را در وبلاگم قرار دهم. نکته سوم هم اینکه شاید چون غلظت آرایهای داستان بصورت جوگیرانهای بالاست ممکن است دل را بزند و ذهن را خسته. با این حال به زعم برخی دوستان شاید ارزش یک بار خواندن را داشته باشد. سپاس
ادامه مطلبشین مثل شهید
در این چهاردیواری این اردوگاه اجباری نفرین شده که از هر سو احاطه در ظلمت نکبت بار اسارت است، برای فرار، ناخوداگاه آدم صد تا اسم می آورد توی ذهنش و پرتاب میکند توی دهانش. و درست در اوج ناامیدی از همه این اسمها که فکر میکنی دیگر سرشان به تنشان نمیارزد و رگ و پیات خالی شده از هر چه که منشا هرگونه جنبش و انرژیست، بختت یاری میکند و ناباورانه نوروز بهانهای میشود برای آزادی. فرصتی چند روزه دست میدهد تا در کنار خانواده عیدی مبارک نمود و شاید 7 سینی ساخت و برای لحظاتی هم که شده فارغ شد از این رخوت گاه و بی گاه و از این دست و پا زدن های طاقت فرسای این زندان بزرگ که نفس کشیدنش هم توام با دلهره و اضطراب است. در این گذر یک ساله که مصیبت از هر نوعش و از هر روزنی که مجال یافت بر ما جولان داد آنقدر داغ دوست و عزیز و مظلوم دیدم که وقتی پدربزرگ رفت هیچ احساس نکردم که همه خاطرات کودکیام را زیر خاک میکنم. هیچ حس نکردم کسی که این همه عمر قهرمان اسطورهای کودکانهام بوده دیگر هیچ وقت نخواهد بود. خاطرات بچگیام از هر چه و هر کجا که باشد بیارتباط با پدربزرگ نبوده و این روزها هر شب که به هر رشته از این کلاف خاک خورده و مستعمل دست میزنم یک تصویر نافذ و گیرا از پدربزرگ جلوی چشمم ظاهر میشود. باید چهل شب میگذشت و من 7 سین که نه، 7 شینی ترتیب میدادم و میفهمیدم که جایش خالیست. آنگاه در به در به دنبال شانه هایش به هر کجا سر بکوبم و زوزه بکشم. سفره 7 شینم را باز میکنم، ندا و سهراب - و هر که را که برای مرگش ساعتها گیج و منگ به چهار کنج اتاق خیره شدهام ولی نخوانستهام بنویسم و فقط سلول های ماتم زده ذهنم را به عزا نشاندهام، - رو به رویم مینشانم و به سالی که گذشت فکر میکنم. سالی که برای من به اندازه همه زندگی تمامی آدمهای طلسم شده در طول تاریخ بود. من که ریشه هایم در باد میلرزد، من که برای آفریدنم خودم را ویران کردم ولی نای ساختنم نبود، 7 شین را با لبخندی زهرآگین ترک کردم و مثل همیشه در خلوت تنهائیام که روحم از من آزاد میشود و بغض گره خورده در گلویم بی کرانه میشود و آنقدر باد میکند که به ناچار نشت میکند در قلبم، پیچ میدهد به تمام وجودم و کاسهی سرم لبریز میشود از این جملات و بی آنکه بخواهم غرق در این ماتم میشوم. چه لحظاتی که... به قول شریعتی که میگوید: "یک شهید را میبینی که چه زیبا و چه آرام میمیرد، برای آنان که به روزمرگی خو کردهاند مرگ جدائی از لحظه هایشان خواهد بود..." تو بگو شریعتی تو که هم شاهدی هم شهیدی، چرا چشمها دروغ نمیگویند؟
١ فروردین ١٣٨٩
خمیازهای بکشیم!
رنه دکارت میگوید در بین تمامی مردم، تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده، زیرا همه فکر میکنند به اندازه کافی عاقلند! ولی من به یقین رسیدهام سیستم عصبی پاره پاره و در راس آن ذهن آشفتهی من که این روزها درگیر مسائلی شده که رشته امور را از دستم خارج کرده، فارغ از هر گونه عقل و تدبیر عمل میکند و البته مسلما جای دوری نمیرود اگر بگویم از اول هم همین گونه با من تا کرده است. اگر همیشه از ضعیف بودن قدرت تمرکزم نالیدهام، این روزها از نداشتنش رنج میکشم. با این ذهن ژولیده اخیرا دور و برم شیاطینی میبینم که به چشم برخی اولاد پیغمبرند. ولی برای من معنا و مفهوم دیگری را تداعی میکنند. برای منی که شیطان را با فلسفه خمیازه شناختهام کافیست جائی، جلوی بنی بشری یا شیطانی خمیازهای بکشم و به یاد آورم خمیازه همان سوالیاست که شیطان به آرامی در گوشات نجوا میکند و میپرسد اخوی (یا همشیره) سوراخ ماتحتت چقدر است؟ و تو خمیازه میکشی و دهانت را جر میدهی و میگوئی انقدر! چه احساس بدی دارد وقتی یک مشت شیطان به جزئیاتی پی ببرند که یک عمر تلاش کردهای که حتی نزدیکترین کسانت پی به آنها نبرند؛ ولی حالا مجبوری بگوئی به تخمم و بگذاری به باد برود همه آنچه که تا دیروز برایت ارزشی داشت. و با خونسردی شیطانیای بگوئی اگر رفت نه از سر اختیار بوده. خمیازه میکشم چون نمیتوانم مثل ضعفهای بیشمار دیگر قورتش بدهم یا مشتم را فشار بدهم و بگویم بر پدر پدرسگت لعنت! وقتی چارهای جز خودخوری و سکوت نداری بیشتر دوست داری که نباشی و نبینی. ولی برای آدم ضعیف النفسی چون من که نمیتواند نبودنش را رقم بزند و ریق رحمت سر بکشد، راهی جز رها شدن به دست سرنوشت نمیماند. گذشته و امروز مرا بتی رقم زد که دیگرانش میپرستیدند، نه من. آینده مرا شیطانی رقم خواهد زد که مدام در گوشم پچپچه میکند و میگوید چرا شاش مرد با زن فرق دارد؟ چرا شاش مرد فرو میرود در خاک ولی شاش زن پخش میشود روی آن؟ نمیدانی پسر خوب؟ خوابی؟ یا خوابت می آید؟ بخواب که در سرزمینت همه خوابند! خمیازه بکش! بگو سوراخ ... ات چقدر است؟ آفرین پسر خوب!
نوشتن یا ننوشتن؟ مسئله این نیست!
در ناجوانمردی این روزهای غم انگیز چیزی که بیشتر از همه آزار دهنده است نا امیدی است. دیگر نمیتوانم حتی بنویسم. فقط میتوانم فکر بکنم و افسوس بخورم. فکر کردن به آینده و مرور نوشته های قبل و یاد آوری تشویق دوستان فقط تسکینی است گذرا تا بتوان همچنان کلمه به کلمه و جمله به جمله رقیق کرد این تاریکی آزار دهنده را. به قول دوستی اگر میشد بتوانم دست و پایم را از کاغذ پاره هایم بکشم بیرون شاید یه چیزی میشدند بعضی از این نوشته ها. ولی خب من همیشه طوری مینویسم که همه شخصیتهای داستان شبیه خودم میشوند. مثلا اگر گوسفندی در داستان هست، اگر یونجه خوردنش شبیه من نباشد بی شک دمر خوابیدنش مو نمیزند با من. مشکل دیگر هم این است که اگر حواسم نبوده و کسی یا چیزی را از قلم انداختهام و شبیه من نشده مطمئنا آن قدر با نوشته ور میروم و شلنگ تخته می اندازم که کلیشه ای میشود عین خودم. به ناچار برای حل مشکل تمامی داستان ها و نمایشنامه ها را نصفه رها میکنم و فعلا هر چه که مینویسم از خودم است. میخواهم آنقدر خودم را علم کنم این وسط که ادبیات هم اشباع شود از این من های تکراری، آنقدر فرو بروم در خودم تا شاید جا باز شود برای هر چه که تازگی دارد و من غافل بوده ام از آنها. برای هر چه که من نباشد.
آن که چون پسته دیدمش همه مغز، پوست بر پوست بود هم چو پیاز (سعدی)
متن سخرانی پرزیدنت در سازمان ملل! (طنز)
ملت ما امسال یک بحران عظیمی را که از طریق لابیهای بیپدر صهیونیستی انگلیسی آمریکائی سازماندهی شده بود را پشت سر گذاشت و بزنم به تخته مثل همیشه سربلند بیرون آمد. به من گفتند که در تظاهرات بعد از انتخابات خانمی به اسم ندا آقاسلطان در اعتراض به اینکه حقیر یک کوچولو تقلب کردهام توسط نیروهای ما کشته شد. من تا صبح نخوابیدم، چون باورم نمیشد که در کشور ما که توان امنیتی و اطلاعاتی آن در حد بارسلوناست بتوان به کسی تعرض کرد. به دوستان گفتم که پیگیری کنند. آنها هم کردند. باورتان نمیشود اگر بگویم که من سر نماز بودم و دعادعا میکردم که همه ملت جهان عاقبت به خیر شوند که خبر رسید خبر رسیده کذب محض است. همین20:30 خودتون که توسط پسران آقای هاشمی از داخل زندان اداره میشود گفت که خانم ندا آقا سلطان نه تنها الان سرحال و شاداب در کنار خانواده است بلکه زنده نیز هستند. حتی ایشان مانند برادران عزیزی چون خاتمی و ابطحی و حجاریان از مریدان و طرفداران اینجانب بودهاند و خودشان اذعان کردند که حتی نه یک بار نه دو بار و نه سه بار بلکه 18 بار در پای صندوقهای رای گیری حاظر شدهاند و به ناچیز رای دادهاند. البته برادرا به گفتههای ندا جان بسنده نکردند و در بررسیهای بیشتر متوجه شدند که ایشان در روز 22 خرداد 56 بار در پای صندوق حاضر شدهاند. ما حرفهایمان بر پایه سند است. اینها 57 برگه رای ایشان است. ایشان آنقدر در خدمت نظام مقدس جمهوری اسلامی و به ثمر نشستن آرمانهای مقدس انقلاب بودهاند که در روز 22 خرداد در 58 حوزه رایگیری در اقصی نقاط کشور حاضر شدهاند و 59 رای به تثبیت نظام دادهاند. شاید شما نفهمید ولی من خوب میفهمم چون به حول و قوه الهی بالغ بر 60 سفر استانی داشتهام و میدانم که زبلخان یا کاراگاه گجت و یا حتی میومیو هم که باشی در 10-12 ساعت به هیچ وجه نمیشود در همه جای کشور پهناور و کاملا اسلامی چون ایران بود. پس شما ببینید که خانم ندا چقدر دلسوز نظام بودهاند و امام زمان چقدر یاریشان کرده که توانستهاند این کار را بکنند. شما که مثلا سران کشورها هستید شما قضاوت بکنید. کدام یک از شما فردی را که 61 رای به شما داده را میکشید که دولت من بکشد؟ تازه اعضای دولت من همه از نخبه های کشورند - و در کابینه جدید حتی یکیشان علاوه بر نخبه بودن هلو هم هست - و میدانند که آدمها را با باتوم زدن هم کار خیلی خیلی بدی است چه برسد به کشتن. چرا انقدر سادهاید؟ گول استکبار را میخورید؟ نخورید، به آغوش اسلام برگردید. ما همه برادریم. حتی با ملت آمریکا و اسرائیل هم برادریم. اگر میبینید 30 سال است که میگوئیم مرگ بر آمریکا بهعلی منظوری نداریم. اگر درست یادتان باشد پارسال همین موقع ها بود که من با شما حرف زدم ولی شما ازین گوش گرفتید از اون گوش ول کردید. امروز ما شهاب یک و دو و سه رو داریم. شک نکنید که به فضل الهی و به همت جوانان زحمتکش ما در بسیج و نیروهای مسلح، تا آخر هفته تا شهاب پونصد رو خواهیم ساخت. همچنان که در گندم و بنزین خودکفا شدیم و از پولش یه گله گاو و گوسفند غنی سازی کردیم و ماهواره شبیه سازی کردیم و همه را سوار بر انرژی صلح آمیز هستهای به مریخ و خورشید فرستادیم و به کوری چشم دشمن، همه با پروازهای داخلی سالم به مملکت بازگشتند. به این قبلهی محمدی من به شما عرض کردم که ما در مدیریت دنیا نقش داریم ولی شما خندیدید و سالن را ترک کردید. امام زمان با ماست. وقتی در صندوق رای روستائی که کلیه موجودات زنده آن روستا اعم از انسان و دام و طیور به 100 عدد هم نمیرسد ولی 800 رای به اسم من در می آید این یعنی چه؟ غیر از این است که معجزهای صورت گرفته و خواست الهی این بوده که مدیریت کشور در دستان من و مدیریت جهان در دستان ملت ایران باشد؟ باور کنید ما ایرانیها خیلی آدمهای خوبی هستیم، مخصوصا ترک هایمان که از همه نازترند ولی حیف که آنها به من رای ندادند. اگر یادتان باشد نمایندگان مجلس ما در روز رای اعتماد به وزیران هریک شعری در وصف خود یا مجلس و یا فرد دیگری که من درست نفهمیدم نقل کردند و این نشان میدهد که نمایندگان ما چقدر مردمی و هنردوست و دموکراسی هستند. بنده هم روز انتخابات تفالی به یکی از شعرا زدم و این شعر که آمد، از شما چه پنهان با ددی در میان گذاشتم و ایشان تعبیر کردند و من خیالم تخت شد و واقعا مطمئن شدم که اگر کسی هم به من رای ندهد امام زمان یا خدا و یا وزارت نگهبان و شورای کشور واقع در خیابان فاطمی کاری خواهند کرد که من دوباره پرزیدنت شوم و امروز با شما گفتگو کنم. به خدا ما اهل گفتگو هستیم. سرتونو چه درد بیاورم پرزیدنت های عزیز و برادر،حتما حکمتی در کار انتخاب شدن دوباره من و این شعر بوده: اگر با من نبودش هیچ میلی، چرا تو ک.. من میگذاشت خیلی!
یک مهر 1388
دوستت دارمها زیباست
در راستای عادت کردن به ترک یکیک عادتها و وابستگی هایی که داشتم، امروز بعد از مدتها که من تازه نمنم مطمئن میشدم که به آنچه میخواهم باشم و یا واقعا هستم ولی پیدایش نمیکنم نزدیک میشوم، اتفاقی افتاد که همه چیزم را برهنه دیدم و خودم را بیآبرو. خبری نبود از آن خود واقعی من. چرا چشم ها نمیتوانند دروغ بگویند؟ برای منی که برای چندمین بار همهی انرژیام را به خرج دادم و همه چیزم را وا گذاشتم تا تنهائی زخم دیدهام را شاید باز یابم، شکستی دیگر رقم خورد. و من مثل هر معتاد دیگری که مصمم به ترک است ولی همیشه شکست میخورد، دربهدر بهدنبال مسکنی چایگزین، چون نوائی از آهنگهای حامی و یا تکهای نوشته از رضا قاسمی گشتم، ولی همراهم نبود و من مستاصل از ضربهی فرود آمده، بیرمق؛ بدتر از هر معتاد دیگری، با کراهت و شاید بیش از آن با شرم و درماندگی یک آن خودم را پشت میز دیدم و به خودم که آمدم، دیدم که دارم مینویسم و ترک اعتیاد را به دَرَکِ فراموشی میسپارم. این چه بدبختی است که من دارم؟ چرا چشمها دروغ نمیگویند؟ کاغذ روی میز را برمیدارم و به نقش گلهای در هم رفته و اشکال نامنظم، به نوشتههای روی آن، به پنج شمارهی یک تا چهار و دوباره چهار و به هر چیزی که آنجاست خیره میمانم و مثل نه هر معتاد که هر انسانی که هر چقدر هم دنیا به کامش باشد باز هم بوده لحظاتی که رنگ زمان به خود نگیرد و خوش نباشد، غصهام میگیرد. تصاویری که هرگز نمیتوان جای دیگری ارتباطی بین آنها پیدا کرد، در ذهنم نقش میبندند و نمیدانم چرا درست همین لحظه است که به هم پیوند میخورند. و همین لحظه همین حالاست که پشت همین اشکی که در چشم چپم حلقه زده همه چیز به هم ربط پیدا میکنند و اشکال روی کاغذ بُعد میگیرند و نوشته های روی آن برچسته میشوند. چرا زبان به راحتی دروغ میگوید ولی چشمها نه؟ چرا وقتی چشمها بخواهند دروغ بگویند، زبانِ همیشه خائن، صادق میشود؟ یک آن مشغول نوشتن میشوم و لحظهای بعد میبینم که کلمهای روی کاغذ خیس شده است و من میخوانمش:
ای بهانه عزیز زندگی
دوست دارمت
همچنان که آسمان ستاره را
همچنان که ...
بی اختیار با پشت دست چشمم را پاک میکنم و میفهمم که چشمها هم میخواهند دروغ بگویند. ولی زبان را نه میتوان با پشت دست پاک کرد و نه با هر پاک کنندهی دیگری. زبان همیشه خیانتکار، به وقت صداقت هم خائن است، چون نباید بگوید ولی میگوید که دوستت دارم. بیبهانه دوستت دارم.
٢١ شهریور ١٣٨٨
← صفحه بعد
نظرات ()
